الفبا

الفبا

لیلیم لی ... لیلی من

جمعه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۵۲ ب.ظ

یک فیلم هایی هستند که آدم باید برای اولین بار، در دوران کودکی ببیند. پیش از آنکه یاد گرفته باشد گیر و گورهای قصه را بجورد. پیش از آنکه درگیر زوایای دوربین شده باشد. پیش از آنکه از اصول قاب بندی و ریتم و تداوم حرکت سر در بیاورد... با بعضی چیزها آدم باید زمانی مواجه شود که هنوز فارغ است از همه استاندارد ها و قاعده های بزرگسالانه و چارچوب ها و دستور العمل ها. کم پیش می آید بعد از گذشت سال ها هنوز دروازه های احساس آدمی انقدر دست نخورده مانده باشند که آدم از جادوی حس و حال های ناب جا نماند...

*

بابا ممنوعش کرده بود. هم "ماوی ماوی" را و هم کل فیلم های دیگر ترکی را که آن وقت ها بین بند و بساط همه فیلمی ها فراوان یافت می شدند. لابد از آن نظر که صحنه زیاد داشتند. من اما بدجوری دلم می خواست فیلم را ببینم. مامان زیر لبی زمزمه می کرد یک خط از ترانه ابراهیم تاتلیس را و با همان یک خط یک جوری سر تکان می داد انگار دارد هزار سال عشق و خاطره را مزمزه می کند... همانی که به همین نام بود و ترجمه اش می شد آبی آبی چشم آبی... کلا هم همین یک تکه اش را بلد بود. همین ماوی ماوی ماسماوی را... یک روزی یواشکی از بابا اجازه داد ما هم فیلم را ببینیم. هیچ کس قد مامان ها خوب نمی داند،  بعد ها چه چیزهایی می تواند دست دختر هایشان را بگیرد... من نشستم و یک نفس "سیبل" را تماشا کردم. زیبایی حیرت انگیز هولیا افشار در بیست و یکی، دو سالگی اش را... و آخر سر انقدر برایش گریه کردم که چشم هایم سرخ سرخ شدند...

*

یک چیزهایی هستند که آدم باید برای اولین بار، در کودکی با آن ها مواجه شود. آن چیزها به خیالبافی جاندار کودکان بیش از هرچیزی محتاجند. آنقدر که حزنشان خون دارد و دردشان، جان. این چیزها در بزرگسالی می توانند آدمی را نابود کنند. می توانند ایمان آدم را مچاله کنند. باید کودک باشی تا چشم های گریانت را ببری به پناهگاه رویا ها. باید هنوز داغ تلخی نچشیده باشد روح و قلبت تا جرات کنی چشم هایت را ببندی و قصه را آنطوری که دلت می خواهد ببافی... دوباره ببافی... باید کودک باشی تا جسارت کنی لحظه "اوت" گفتن احمد را پاک کنی از حافظه همه نسخه های فیلم و به جای آن مرد قصه را از جا بپرانی و قاب تصویرت را روی دویدن او ببندی... از پشت سر... در حالی که در پس زمینه تصویرت "سیبل" را داشته باشی که دارد از تعجب و حیرت سکته می کند. بزرگ تر که بشوی دیگر جراتش را نداری. دیگر خبری از آن شکوه بی مخاطره داستانپردازی های بی عقده و شجاعانه کودکی نیست...

*

از همان سال های دور که وی اچ اس ماوی ماوی آمد به خانه های ایرانی ها، تا همین چند سال پیش خیلی ها هولیا افشار را به اسم عایشه صدا می زدند. اصلا او را به این اسم و رسم می شناختند... از صبح امروز که بعد از بیست و چند سال دوباره نشستم به تماشای فیلم تا همین حالا، حتی یک لحظه هم این فکر رهایم نکرده است که آیا بی رحمانه نبود که ما او را سال ها به نام زنی صدا زدیم که آخر قصه پیراهن عروس بر تن کنار احمدِ او نشسته بود؟... سیبل (هولیا افشار) با موهای پریشان و چشم های بی نهایت آبی و درخشانش، روبروی آن ها ایستاده بود و در حالیکه لب پایینش از گریه می لرزید، تماشا می کرد تکرار عاقد چگونه از تردید احمد عبور کرد و "اِوِت" را گرفت و زن را به عقد احمدِ او در آورد... نام آن زن، عایشه بود... و من نمی دانم چرا تا سال های سال ما هولیا افشار را عایشه صدا زدیم... لابد حواسمان نبود داریم به اشک های متبرک چشم های آبیِ سیبل چه خیانتی می کنیم....

                                                                                                            ندا. م

  • ندا میری

نظرات (۸)

من باید میدیدم این فیلمو تو بچگیم

پاسخ:
پاسخ:
تو که هنوز بچه ای بابا! یه بار دوتایی (نه سه تایی با تیفانی) می شینیم می بینیم اصن
هولیا افشار آنی نبود که روزهای بچگی می شنیدیم زیباترین زن دنیاست؟
پس عایشه اسم هوو خانم بود. با داغ این همه مدت فیلم را نشان کرده بودیم، با ضمیر مخاطبی که تبدیل می شود به "او". پس داستانِ زیباترین هم رسید به تکرار و تردید. عجب گافی گرفتی از دنیا.

پاسخ:
پاسخ:
انگاری تا حالا کسی حواسش نبوده به این یکی :) مال خودم بوده... اصن حق خودم بوده لابد... تازه شم نه فقط از باب خوشگلی اینا که :)))))
  • صوفیا نصرالهی
  • به جز صحنه هاش و قیافه عایشه و ابراهیم تاتلیس تقریبا هیچی از فیلم یادم نیست بس که یواشکی و خرد خرد دیدم و هی زدم جلو...آخه تا یه جاییش میدیدم بعد بابا اینا داشتن میومدن مجبور بودم فیلمو دوباره بزنم از اول که متوجه نشن...
    چسبید ندا...بعد از بچگی هم دیگه ندیدمش...فکر کردم مال همون سالها باید با همون تصاویر محو گوشه ذهنم بمونه...
    چه خوشحالم که دوباره الفبا میخونم ها...کیف ماوی ماوی زنده شد...

    پاسخ:
    پاسخ:
    قربون قدم دخترمون. ما بیشتر خوشحالیم که شما دوباره الفبا می خونی.. نگو بهش عایشه دیگه اما...
    روزش مبارک

    پاسخ:
    پاسخ:
    روز خودش هم مبارک :* و ببوسش هی... مامانتو
  • سرگارسن کافه تریا
  • سلام. از روی اسمتون وارد بلاگتون شدم. سالهای خیلی دور دوستی داشتم با این نام که از قضا دور بود از ما. فکر می کردم با جستجوی نامش ژیدایش کردم. کمی به نوشته هاتون ناخونکم زدم. خوب می نویسید، موفق باشید. اتفاقاَ چند روز ژیش، ژیش خودم میگفتم با آمدن فیس بوک و وی چت و هزارها ابزار ارتباطی جدید آیا بازهم کسی هست صفحه بلاگش و آپدیت کنه؟ خوشحالم باهاتون آشنا شدم.

    پاسخ:
    پاسخ:
    چه خوب که اومدید به اتفاق و اینها.... ولی حالا که اومدی، بمون... موندن خوبه کلا
    خیلی خوب بود.ولی قابهای نوجوونی رو نباید اصلاح کرد.بزار همونجور بکر باقی بمونه

    پاسخ:
    پاسخ:
    این یکی لازم بود رضا.... اومده بود باهام... تموم نمی شد انگار. یه چیزی... یه چیزی...
  • دامون قنبرزاده
  • سلام
    خیلی اتفاقی وارد وبلاگ تان شدم، چند تایی از نوشته هاتان را خواندم و استفاده کردم. از آنجایی که عادت ندارم، جایی، چیزی بخوانم و بعد همینطور سرم را بیندازم پایین و بروم بیرون، گفتم تشکری کرده باشم به خاطر نوشته های محکم تان. و البته این را هم اشاره کنم که ( masmavi ) به معنای کاملاً آبی است که اشاره ای ست از سوی ابراهیم تاتلیسِس ( و نه تاتلیس!!! ) به چشم های « هولیا آوشار » ( و نه افشار!!! ).
    ممنون.
    ممنون.

    پاسخ:
    پاسخ:
    مرسی دوست خوب از اینکه خواندی در درجه اول و بعد مرسی بخاطر این اشارات و اصلاحات زبانی و لهجه ای و اسمی و اینا :)
    تشریف بیارین باز هم از این ورا....

  • بهروز کاویانی
  • ندا خانم
    من امشب بعد از دو سال نوشته شما رو خوندم.
    حرف دل منو زدید.
    یادش بخیر اون دوران...
    عشق و عاشقی حرمتی داشت...
    پاسخ:
    همیشه مهمان بمان و من هم قول می دهم که از میزبانی بیش از این غیبت نکنم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی