الفبا

الفبا

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

ده: آدا / پیانو

این یک نوشته بسیار شخصی است که مخاطب خاص دارد...

از بعضی چیزها نوشتن کار سختی ست. آدمیزاد پیوندی دارد با یک سری تصویر ها و خاطره ها و اتفاق ها که دیگر به او آمیخته اند. آنچنان بخشی از خود او شده اند که فقط می تواند حسشان کند. نمی تواند از آنها فاصله بگیرد و نگاهشان کند. وصفشان کند... قربان صدقه شان برود.

آذر ماه پارسال بود که یک هو گفتی "پیانو"... گفتم خیلی سال پیش دیده ام. باید دوباره ببینم. گذاشتمش یک گوشه ای از ذهنم. نمی دانم چرا، اما موکول شد. شاید ماند همان ته ها برای روز مبادا... و آن صبح سخت، آن صبح خیلی سخت که بعدها به تو گفتم چقدر تلخ و محزون بود همه چیز، ناخودآگاه دستم رفت سمتش. دی وی دی را برداشتم و گذاشتم توی دستگاه. راستش خیلی تو حال "پیانو" دیدن نبودم... دلم یک کمدی رمانتیک خیلی شاد می خواست. یک چیزی که پسرش شیطان بازی در بیاورد و دخترش دلربایی کند. یک چیزی که تهش وقتی دیگر امیدی نداریم یک هو زمین و زمان این دو تا را بیاندازند توی آغوش هم و ما کیف کنیم... نمی دانم چه شد که دکمه پلی را زدم. انگار یک صدایی ته ذهن من می گفت ببین... مگر له له نمی زنی برای یک چیزی که بشود آرام جانت؟ ببین لامصب...

بدون شوق و بی حوصله آغاز کردم... حتی اولش تصمیم داشتم بزنم جلو بروم برسم به سکانسی که حرفش را زده بودیم. غافل از اینکه توی آن سکانس خبری نیست... مگر قبلش را دیده باشی و بعدش را ببینی... لم دادم روی تخت میان ملحفه های سفید... صبح زود... و آغاز شد... همه چیز آغاز شد.

آدا... آدا شد همه چیز... شد خون... شد هوا...

*

یک دختر هر چقدر هم که دوست پسر داشته باشد و بین مرد ها جولان داده باشد، حتی اگر چند بار عاشق شده باشد و چند صد بار عشقبازی کرده باشد، هنوز تا لمس دنیای مردها فاصله دارد... فاصله ای طولانی... برای فهمیدن مرد ها باید رفته باشی به اعماق لحظه های تنهایی شان، وحشتشان... آنجا که کودکی ایستاده و دارد با چشم های هراسیده نگاهت می کند پر از سوال... "می مانی؟ دوستم داری؟ تاییدم می کنی؟ قبولم داری؟ من مرد تو هستم... ها؟؟؟؟" ... وقتی آن کودک خردسال را دیدی، تازه می فهمی کلی از عربده کشی ها و قلدر بازی ها از کجا می آیند. نمایش های پر هیاهویی که قرار است، آن کودک وحشت زده را حفظ و پنهان کنند. مرد ها عاشق های خوبی هستند. من در همین عصر بی اعتمادی و دروغ هنوز هم محکم این را می گویم که مرد ها عاشق های خیلی خیلی خوبی هستند. اعتراف می کنم مرد ها در مواجهه با "به چنگ آوردن" عشق یا "از دست دادن " آن به طرز عجیب و غریبی خواستنی اند. حداقل برای من هستند... خیلی وحشی، عجیب، آسیب پذیر، شکننده و عریان می شوند و فقط کافی ست چشم هایت را باز باز نگه داری و موشکافانه نگاهشان کنی. وقتی دارند بازی می کنند، وقتی دستپاچه می شوند، وقتی داد و بیداد راه می اندازند، وقتی نمی خواهد کم بیاورند اما همه تمناهای عالم را توی تخم چشم هایشان بر سرت می بارند، وقتی دست پیش می گیرند که مبادا غرور مردانه شان خط بیوفتد... که چقدر هم حق دارند... مرد ها بدون غرورشان مفت نمی ارزند... مفت...

عشق اعجاز بزرگ زندگی مرد هاست. و درونی ترین زاویه های روحشان را دستخوش هیاهو می کند. نرم و زیر پوستی تغییر رفتار می دهند. من همه اینها را دوست دارم... تماشای مرد های عاشق چه در لحظه های ناز کشیدن و ناز خریدنشان و چه در دقایق دیوانگی شان تماشایی ست... خیلی خیلی... احساس می کنم مرد ها در عشقشان خودشان را دوباره پیدا می کنند. هویتشان، اعتماد به نفسشان، افتخارشان، غرورشان، شادی شان...

*

آقای استوارت (همسر آدا) یک مرد متمدن است. در کنار آن وحشی ها، با کلاه و کت و شلوار های خوش دوخت و زیبا حسابی خود نمایی می کند... آن سو بینز یکی از همان بومی هاست. یک بدوی مطلق...

آقای استوارت به آدا احترام می گذارد، آدا را دوست دارد... اما در درک روح او ناتوان است. این تلخ ترین آفت زندگی متمدن است. آدم ها فقط حواسشان به رفع نیاز های ظاهری همدیگر است. به زمین و تجارت و معامله. ما روح مان را در حصار ها و آمد و شد های زندگی امروزی گم کرده ایم. نقطه های کلیدی روحمان را. زندگی ما در مهیا کردن امکانات زیستی مان خلاصه شدند. خواستیم همه چیز شکل و شمایل بهتر و تمیز تری داشته باشد و خانه های قشنگ ما در این راه، روز به روز خالی تر شدند و رابطه های ما لحظه به لحظه سطحی تر و پوک تر... و این صدای هیچکس را در نیاورد.

اما آدا از گل آقای استوارت نیست. در آدا هنوز صدای طبیعت آدمی زنده است... میل به عصاره خالص بشر. او دقیقا همانجایی که همه اینها عریان و زلال جلوه می کنند، بالاخره عریان می شود... گریزی نیست. هیچ گریزی...

آدا می رود به بالین همسرش، او را آرام آرام نوازش می کند. اما به او اجازه و فرصت نمی دهد لمسش کند.... وقتی دارد دیوانه وار به سوی بینز می رود، آقای استوارت او را توی جنگل گیر می اندازد و آدا از میان دستهای همسرش می گریزد. سینه خیز از او می گریزد. آدا در برابر همسرش قفل می شود. می شود یک تکه چوب خشک.... اما در خانه بینز جان می گیرد. در آدا همه چیز هنوز ماهیت حقیقی دارد. آدا در برابر احساس بکر بینز، وقتی با دستهای پینه بسته کارگری اش پوست او را لمس می کند، خلع سلاح می شود. همان مرد قبیله وحشی ها که توی آن مراسم زهرماری میلش به موسیقی را مسخره کردند، دارد زیباترین ملودی هستی را برای آدا می نوازد وقتی تن پوش آدا را با همه وجودش توی دست می گیرد و می بوید... آدا این موسیقی را می شناسد، او گوشش به آوا ها حساس است. نغمه دلنشین و بکر قلب بینز او را جادو می کند. در آغوش او برهنه می شود و او را به درون خود می کشد. به او فرصت می دهد همچون واژه ای که در یک جمله می نشیند، او را کامل کند (روح احمد مان شاد) ... و وقتی به خانه می رسد در لباس خواب سپیدش با موهای رهای شانه شده می رقصد و با دخترش بالا و پایین می پرد... آدا می خندد...

وقتی آقای استوارت آدا را از پیانو اش جدا می کند، در واقع دارد چنگ می زند به درون آدا و نیمی از وجود او را می کند و بی اعتنا دور می اندازد... و بینز او را دوباره با خودش پیوند می زند... چاره ای نمی ماند برای آدا... تملک روح آدم ها به قاعده ها و امضا ها نیست. هیچ وقت نبوده است.

آدا سمبل زنانگی خالص است. تمیز ترین و دقیق ترین تعریف از حقیقت یک زن. بستر مهیای عشق که از آن یک مرد سربلند یا سرشکسته باز می گردد.

یک جایی از "پیانو" هست که نفس من را می گیرد. این را برای نخستین بار اعتراف می کنم. آدا دارد پیانو می نوازد. بینز به او می گوید دامنش را بالا بزند. آن دامن هزار لایه چین چینی را... می رود زیر پیانو دراز می کشد. آدا جوراب کلفت مشکی پوشیده است که یک سوراخ خیلی کوچک دارد و به اندازه یک سکه پنج زاری از پوست آدا پیداست... یک لکه درخشان سفید میان سیاهی مطلق و ضخیم جورابش... بینز انگشتش را جلو می برد و پوست آدا را لمس می کند... آدا را لمس می کند... این آن برای من، عظیم ترین تصویر معاشقه در تاریخ سینماست.

عشق در شمایل یک زن ظهور می کند و بینز در به در وحشی را تولدی تازه می بخشد... و آخ از زمانی که یک زن می آفریند. پوست آدا، دست های آدا، چشم های آدا، لب های آدا، پستان های آدا، شکم آدا، انحنای اندام آدا، خطوط چهره آدا، شرم آدا، سکوت آدا، روح آدا.... همه و همه دست به دست هم می دهند و این جانور غیر اهلی را رام می کنند، آرام می کنند....

پی نوشت: از آن صبح پاییزی یک سال گذشته ست. من "پیانو" را بارها و بارها دیده ام. انگار شده است قسمتی از زندگی روزمره ام... آن روز ها به تو گفتم آدا من را یاد خودم می اندازد. آن روزهایی که تو خیلی دورتر از امروز بودی و خیلی چیز ها را نمی دانستی هنوز. آدا هنوز هم پناه من است. به تو هیچ وقت نگفتم که آدا را از تو دارم... لحظه مقدس و معصوم همخوابگی آدا و بینز، برای من و تو...

                                                                                                                       ندا. م

  • ندا میری

نه: هالی گولایتلی / صبحانه در تیفانی

هالی... تو می خواستی یک زن آزاد باشی، سرخوش و بی اعتنا به عشق و به آدم ها... و هیچکس نتوانست جلوی تو بایستد... تو اما حواست به آن دختر هراسان و معصوم درونت نبود... تو سردرگم و آشفته بودی و داشتی با صدای بلند به خودت دروغ می گفتی.

تصویر تو در مرز معصومیت و فرو غلتیدن از جواهر های نایاب دنیای ماست. وجود عزیز تو نحیف تر از این حرف ها بود که صرفا بخواهی یک آدم ولنگار بی توجه به رابطه ها بمانی، و یک نفر یا بیشتر خرجت را بدهند و دور و برت له له بزنند... تو بی اعتنا و بی اعتماد به جادوی آغوش با سرعت از خودت می گریختی. از خود خودت... از آن ته خودت و دست همه ما را هم گرفته بودی و می کشاندی که مبادا چشم کسی بیوفتد به آن گلبرگ های یاس سپید که زیر کرشمه های خریدنی پنهان کرده بودی و از همه آن ناز ها و عشوه ها قیمتی تر بودند... آن گلبرگ های نواختنی...

هالی من یادم هست وقتی اولین بار تو را دیدم خیلی سنم کم بود... خیلی... و شاید اصلا بخاطر همین گول نخوردم. گول آن لباس های فاخر و آن موهای آرایش شده و آن چوب سیگار و آن جواهرات و کفش ها و .... بچه ها خلوص را روی هوا می زنند و عیار پاکیزگی تو خیلی بود. من هرگز تو را به چشم یک زن اغواگر خالص ندیدم. فقط منتظر ماندم یک جایی گاف بدهی... و من ارام با خودم بخندم و بگویم دیدی؟ دیدی؟ دیدی تو این کاره نیستی؟ تو را چه به ازدواج با میلیونر برزیلی...

در درون تو یک دختر بچه شیرین نفس می کشید. زنده... زنده...

تو فقط سر کلاف را گم کرده بودی و در بین تناقض های بی شمار سرگردان بودی. دوست داشتنی و دور از دسترس... و این از وحشت تو می آمد. یک سره از وحشت تو... تو از تعلق می ترسیدی. می دانی همه آدم های سرخوش و عصیانگر و وحشی از جنس تو که می خواهند از تعلق بگریزند خیلی تنها هستند و خیلی در بند؟ اسیر بند هایی تلخ تر و  سخت تر؟ تو خیلی بیشتر از این حرف ها در اعماق قلبت، محتاج یک عشق صادقانه بودی، عشقی که دستهای بزرگ و ستبرش را دور تو بپیچد و آزادت کند؟ آزاد آزاد... که بشوی شبیه تصویر درخشان ماه وقتی قرص کامل است و روی آب های زمین بتابی. من وحشت تو را از دوست داشتن می فهمیدم. تو حق داشتی که از محدودیت بترسی. همه حق دارند که از محدودیت بترسند... و از هرچیز دیگری که به آنها اجازه ندهد آزادانه و پر شور و شاد زندگی کنند... و هر چیزی که بخواهد آدم ها را تصاحب کند و بر آنها برچسب های تملک بگذارد... اما...

عشق غریب ترین نیروی دنیاست... حتی از جاذبه هم غریب تر. خط شکن شکرآلود شوکران مزاج زیستن نه به تو و نه به من و نه به هیچ کس فرصت خودنمایی های کودکانه نمی دهد... یا به موقع شستت خبر دار می شود و جسورانه خودت را رها می کنی و اجازه می دهی تو را ببرد به دنیای شگرف معجزه های کشف نشده و یا بزدلانه روی ات را بر می گردانی و می روی و تا آخر عمرت ناقص می مانی... وقتی توی آب باشی، مهم نیست آب گاهی گرم است، گاهی سرد... مهم نیست امواج تو را می برند سمت ساحل یا گرداب... مهم فقط این است که تو تا خرخره فرو رفته در آبی... سبک... بی وزن... و آب تو را احاطه کرده است و با سلول های پوستت بازی می کند... خیس شدن لذت بزرگی ست و همه آدم ها باید در طی زندگی شان این فرصت را داشته باشند که خیس بشوند... خیلی خیس...

بار ها گفته ام هالی محبوب من هالی روز اولین بار هاست. با آن صورت دخترانه و آن لباس ساده. هالی اصیل... دور از ابزار های ساختگی اغواگری اش و مجهز به یک صداقت تمام و کمال و مثمر ثمر ترین سلاح جذابیت... تصویر بکر و حقیقی آدمی... که البته دیدنش و لمس کردنش هرگز و هرگز حق هر کسی نیست... وقتی پاول سر صبح به تو شامپاین تعارف می کند.. تو با یک غمزه دیوانه وار گیلاس را می گیری و می گویی تا بحال این وقت صبح مشروب نخورده ام... و بعد دوتایی تصمیم می گیرید کارهایی را بکنید که تا حالا نکرده اید. شیطنت های کوچک، از فروشگاه خرده ریز کش می روید... به تیفانی می روید... به کتابخانه... ماسک های خنده دار می زنید و...ما را مهمان یک شور و شعف تکرار نشدنی می کنید...

اما الان می خواهم خیلی قشنگ و محترمانه دستت را بگیرم و دوتایی برویم توی تراس خانه تو و برای تو اعتراف کنم... که چقدر به تو حسودی می کنم... چقدر... به آن لحظه مقدسی که زیر باران می دوی... و برای اولین بار هالی حقیقی را با سخاوتی کم نظیر نشانمان می دهی... تصویر تو در حالی که به پاول می رسی و در او گره می خوری... این بزرگترین عصیان تو بود. شکستن همه حصار ها و پاره کردن همه نقاب ها... و قابل ستایش ترین شجاعت تو... عبور از همه ترس هایی که از آدم یک کودن اسیر جاویدان می سازند... یک اعتراف بی نقص به تنهایی و یک دعوت دیدنی همه جانبه به با هم بودن... جای درستش هالی... جای درستش... حتی خودت هم نمی دانی زیر آن باران با موهای پریشان بهم ریخته چقدر زیبایی.. چقدر تماشایی... چقدر محشر... چقدر کامل....

پی نوشت: اندوه دلپذیر هالی وقتی دارد گیتار می نوازد و یکی از جاودانه ترین خاطره های عمرمان را می خواند برای میثاق....

                                                                                                            ندا. م

  • ندا میری

هشت: کاترین / ژول و ژیم

حرف کاترین که باشد، دیگر بحث لحظه ها نیست. دست گرفتن ها، دقیقه های پناه... اینها همه کوچک می شوند. بی معنی می شوند. کاترین رویای من است. سالهای مدید است که ذهن مغشوش من تمام و کمال اسیر زنی ست که همزمان تمثال آرزو و وحشت مردهاست... خیلی ها کاترین را تندیس زنانگی می بینند. اما هرگز اینگونه نیست... او تصویر عینی بدویت ناب است در برابر جامعه متمدن متظاهر...

بار ها و بار ها گفته ام کاترین بودن آرزوی من است. آرزوی هولناک من... و بار ها و بار ها شنیده ام که تو شبیه ترین تصویر به کاترینی... ای کاش... چه حسرت خطرناکی

هر بار دیدن کاترین برای من کشف یک دنیای تازه است. کشف وجوهی از او که گاهی یافته های پیشین را به کل نقض می کنند و من می مانم و انبوه تصورات گاهی همسو، گاهی متناقض. آنچنان آزاد جلوه می کند که گویی هیچ بستگی به هیچ خاطره ای حتی ندارد و چنان اسیر که چهار ستون آدم را می لرزاند... شمایل بی غش یک شادی ناب و توامان نمونه زیبای حزن... حزن مقدس...

کاترین در قاعده نمی گنجد و من این بی قاعدگی کاترین را بی وقفه می پرستم. عین هوا، عین طبیعت. طبیعت بکر و دست نخورده و وحشی.  او تنها و تنها به غریزه اش اعتماد می کند. بی اهمیت به قواعد اجتماعی و اخلاقیات... و به ما نیز فرصت و اجازه نمی دهد او را به واسطه این دستاویز های مستعمل و مضحک و پیش نوشته داوری کنیم. عشقش را، شیطنتش را، بازیگوشی اش را، صراحتش را، صداقتش را، عکس العملهای ضربتی اش را... کاترین صادقانه فاقد نظام اخلاقی است. کاملا صادقانه... این ادا نیست و خیلی مهم است این موضوع درک شود. بحث نمایش بی اخلاقی نیست. بحث جهانی ست فرا اخلاق که کاترین از آنجا می آید. اخلاق زاییده دنیای متمدن است و کاترین متعلق به جهان بدوی های وحشی ست که به هیچ چیز این دنیا به جز غرایزشان ایمان ندارند. اینگونه است که او به ما آدم های متجدد درگیر بند های کهنه و پوسیده نظام های اخلاقی، حتی فرصت نمی دهد تمام و کمال نگاهش کنیم... چه رسد به قضاوت اش. او انسانی ست یکی شده با طبیعت، آدمیزاد بدوی، پیشامدرن و طبعا رها. آزاد از تمام خطوط قرمز و سفیدی که ما آدم ها نوشته ایم که خودمان را حفظ کنیم و منافعمان را و در نقطه نقطه اش حرص ها، عقده ها و ترسهایمان را پنهان کرده ایم.

به قول ژول " نیروی کاترین مثل طبیعته" مثل سیل، مثل باران، مثل باد... چطور می شود از یک بشر کاملا بدوی انتظار داشت لذت آنی را فدا کند؟ برآورده کردن خواسته های کودکانه اش را؟ تصور کنید زنی را که  یک شیشه اسید سولفوریک دارد برای چشم مردهایی که دروغ می گویند. صداقت مهم ترین عنصر وحشی هاست... او حتی در برابر امیالش نیز صادقانه ترین عکس العمل را نشان می دهد. به هر قیمتی... و جز صداقت محض چیزی نمی خواهد... و وقتی از درد خیانت، یا دروغ در خودش می پیچد، به هیچ حکمی فکر نمی کند جز اینکه دیوانه وار انگار کوهستان صدای خطا را بر گرداند و توی صورت طرفش بکوبد... با دیدن کاترین آدم هوس می کند حداقل برای چند ساعت در اینچنین روشن بینی کامل و توازن شکوهمندی زندگی کند. طوریکه همه چیزش با درونیات دست نخورده هدایت شود.

کاترین "ژول و ژیم" اعجوبه کودکی و عشق خالص است. کمال بی نظمی و ظرافت، آزاد و زیبا عین زندگی... دقیقا خود زندگی... ترکیب بی بدیلی از حیات، درخشش، شادی عمیق، رمزآلودگی، شکوه، شور، اشتیاق، بخشندگی و اندوه... با یک خنده اعجاب انگیز... نبوغ خنده کاترین مستقیم قلب آدمی را نشانه می گیرد. چرا که از بطن یک شادی خالص می آید...

و اما...

آزادی کاترین مرا می ترساند... بی تعلقی کاترین مرا وحشت زده می کند... احساس می کنم کاترین در بند آزادی خودش اسیر است و این تلخم می کند. انگار ورای همه این احساس رهایی و بی تعلقی، زنی زندانی نشسته است. ورای همه شلوغی های دائم دور و برش، زنی تنها نشسته است. ورای آن شادی غیر قابل باور که از حضورش در جمع می پیچد، زنی به شدت اندوهگین... و کاترین دارد با دنیا دم به دم دست و پنجه نرم می کند تا آرام بگیرد... شاید جایی آرام بگیرد... کاترین کودک من.. همیشه کودک من... همیشه اسیر من... زمین ما هرگز جای خوبی برای پرنده ها نیست... زمین آلوده و حسابگر ما... و تمدن ما، تمدن پوک انسان متظاهر امروزی زندان بزرگی ست برای این کودک وحشی...

و این اعتراف بزرگی است اما حالا، این ندای سی و یک ساله از رویای هزارساله اش هراسیده است. بیش از پیش... شاید وحشت کرده است از اینکه مدام اینگونه ترجمه شود: " هرگز روی زمین خوشبخت نمی شود، او یک روح است... یه زن نیست برای یک مرد" ... و شاید از اینکه هیچوقت کسی نفهمد همه چیز در همان جمله نخستین نهفته بود که "ژول و ژیم" با آن آغاز شد...

صدای ژان مورو می آید : "تو گفتی: دوستت دارم، گفتم: بمان. من صمیمانه گفتم مرا در آغوش بگیر و تو گفتی دور شو"

پی نوشت: به مامان... که دوستم داشت. همین دختر پابرهنه جنگلی ناسازگار با قواعد خوشبختی را... بی آنکه بخواهد سر سوزنی جز این باشم...

                                                                                                                   ندا. م

  • ندا میری

هفت: ایپریل / جاده انقلابی

زندگی کردن میان هاله های دروغ کار راحت تری ست. کار خیلی راحت تری... و ندیدن همه دلواپسی ها و تنهایی ها و انکار سرخوردگی ها... فرورفتن در روزمرگی ها و دلخوش شدن به شادی های کوچک و دلخوشکنک های ناچیز... و به محض آنکه یک کسی بخواهد خودش را، خانواده اش را، عشقش را از مرداب همه این عادت های حقیر نجات بدهد متهم می شود به رویا پرستی و ایده آل گرایی... راستی رفتن به دنبال رویاهایمان از کی انقدر سخت شد؟

ایپریل یاد قول ها و قرار هایشان می کند و آن روزهایی که دو تایی بلند‌پروازانه از رویاهایشان می گفتند و در تصویر زیبایی که از آینده ایده‌آلشان ساخته بودند نقاط مشترک زیادی یافتند... حالا از آن نقطه ها خبری نیست... فرانک ویلر خیلی راحت این زندگی خالی از شور را پذیرفته است. شاخک های ویلر نمی زند. او خود را به عنوان کارمند یک شرکت بزرگ در حال انجام کاری که دوست ندارد پذیرفته است. در همین قالب کنونی، به عنوان یک پدری که خانه خوبی برای خانواده اش تدارک دیده، انها را تامین می کند. با همسرش هم دارد یک زندگی کاملا عادی را تجربه می کند. گهگداری ان لالو ها شیطنت هایی هم می کند. او راضی ست. شاید این تصویر تکراری از خودش را، کارش را، این رابطه خالی از شور و شوق و تازگی و عشق را دوست نداشته باشد اما آن را پذیرفته است... ایپریل نه... و دارد تنها تنها آزرده می شود و تحلیل می رود... از مشاهده تخریب تمام قد رویایی که با ایمان و عشق استارت زده بوده. روح لطیف تر و حساس تر ایپریل اینهمه سقوط را تاب نمی آورد... او می خواهد بزند بیرون از این چاردیواری تکرار و عادت... و این تراژدی گند زده را که هیچ شباهتی به باور او از زندگی ندارد، دگرگون کند... آن نگاه ایپریل از پشت شیشه وقتی دارد مادر "جان" را بدرقه می کند گویای این است که راستی راستی ما زوج متفاوت و ویژه ای هستیم؟ او می داند که این تصویر چیزی جز یک فریب مخرب نیست. او یک راست می رود سراغ جعبه چوبی قدیمی اش و عکس ها را بیرون می کشد و می نشیند به تماشای روزهایی که آرزوهایشان قشنگ تر و رویاهایشان بلند تر بود... ایپریل پیشنهاد رفتن به پاریس را می دهد و آغاز یک حیات حقیقی را... گریزی از این دروغ های تهوع آور که اینجا دارند به نام زندگی به خودشان تحویل می دهند و انقدر به آن ها عادت کرده اند که فکر می کنند حقیقت همین است... ایپریل سرخورده و عاصی با خودش زمزمه می کند شاید حقیقت آن دو دست جوان بود...  آن دو دست جوان که زیر بارش یک‌ریز برف های کسالت مدفون شدند...

فرانک در برخورد اول به رویای همسرش لبخند میزند... اما من فکر می کنم فرانک بیشتر مقهور تصویر جذابی می شود که ایپریل تدارک دیده است. او آنقدر شجاع نیست که بوی یاس را بفهمد. آن بوی متعفنی که ایپریل را اینچنین بی طاقت کرده... اینگونه است که فرانک با بهانه هایی از جنس همان مردابی که تویش جا خوش کرده، به رفتن و گریختن شک می کند... و ایپریل دیگر چاره ای ندارد... چاره ای ندارد...

ایپریل از قضا اهل بریدن و رفتن نیست. اهل ول کردن و رها کردن... این شور بریدن اتفاقا دقیقا از میل او به حفظ همه داشته های ارزشمندش است. ایپریل می خواهد همه فضیلت های واقعی مدفون در کثافت یکنواختی را دویاره احیا کند. پاریس قرار نیست فقط یک شهر تازه باشد... پاریس مجازیست از آرمانشهری که قرار است ایپریل و فرانک را دوباره برگرداند به روزهای اصیل قدیم.. روزهای رویا... روزهای شور... و وقتی فرانک اینهمه شوق شکوهمند ایپریل را نمی بیند، وقتی فرانک می شود یکی از همه آدم های دور و برشان که راضی اند به رضای چرخ گردون و هر خوابی که برایشان می بیند... وقتی ایپریل، فرانک را می بیند که با یک ترفیع ساده و اضافه حقوق راضی می شود و بی تفاوت می شود به همه خلا های حاضر، از خودش می پرسد تو کیستی؟ به راستی تو کیستی؟... او دیگر چاره ای ندارد جز اینکه تنها تر و  تنها تر بشود و در خودش بیشتر و بیشتر فرو برود... و اینگونه است که ایپریل می شود شمایل دراماتیک انسان‌های عصر ما که به شکلی وحشتناک و گریزناپذیر در حال تنها تر شدن هستند... ایپریل دست خودش را روی هوا می بیند... دستی که دراز کرده تا به تنها کسانی که به آنها تعلق خاطر دارد نوید آرزو هایشان را بدهد... تمایلات ایپریل سرکوب می شود و رویاهایش به شکست می انجامد... شادی او می میرد، شادی ای که حاصل از حس خوب امکان تبدیل همه حسرت ها به فرصت بود... برای خودش و فرانکش... و بچه هایش...

میل ایپریل به رهایی شخصی نیست. میل ایپریل به نجات خودش و همه اینهاست از چنگ این محکومیت دائم... و اینطوری می شود که نقطه های سکون و سکوت بزرگتر می شوند و ایپریل را احاطه می کنند... و پاییز می آید و برگ های تعلق فرو می ریزند. ایپریل زن خیانت کردن نیست... ایپریل اصلا و ابدا بر خلاف فرانک در ازدواجش، آدم سهل انگاری نیست. و انجایی که با "شپ" رابطه برقرار می کند، تنها و تنها دارد نقطه پایان می گذارد بر رابطه اش با فرانک... بر همه عشق ها و مهرها و تعلق ها...

احساس تلخ خود فریبی در ایپریل زبانه می کشد... آتشی که دیگر با وعده خوشبختی با همین عناصر جاری که از قضا حالا فریبنده تر هم شده اند، آرام نمی گیرد... بلکه زبانه می کشد و از او زنی می سازد آسیب دیده، افسرده، تنها و غمگین که حتی مرد خانه اش هم بی قراری هایش را نمی فهمد... ایپریل در این هجوم همه جانبه سرخوردگی نه تنها دیگر کورسویی نمی بیند که شاید به نجات خانواده اش منجر شود که هرگز امیدی هم ندارد فرزند تازه با خودش طراوتی تازه همراه بیاورد... و تنها در سرش چیزی شبیه آن جمله جان می چرخد..." خوشحالم که جای او نیستم"

ایپریل از فرانک متنفر نیست. هنوز هم. در خطوط صورت او می توان این را کشف کرد، وقتی صبح او را بدرقه می کند آرام و نرم... و فرانک گیج می شود چه اتفاقی افتاده... از دیشب و تنهایی ایپریل در جنگل چه رخ داده که او یهو اینهمه مهربان و آرام شده است و نمی داند در زیر این چهره ارام  این لبخند شیرین همه شک ها به یقین رسیده اند و ایپریل دیگر طاقت ندارد مسبب ورود کودکی به این لجنزار آلوده باشد... ایپریل عاشق فرزندانش است... وقتی زنگ می زند به میلی و سراغشان را می گیرد و آنگونه صدایش می لرزد و بغض می کند... ایپریل محکوم ست که برود... او می داند کاری که دارد می کند ممکن است چه سرانجامی داشته باشد... و انتخاب می کند... حالا وقت عصیان ایپریل در برابر همه لحظه های ساکن این خانه است. در برابر این دروغ بزرگ که از قضا نامش حیات است و چیزی جز یک تنفس مسموم نیست...

پیوند من با ایپریل خیلی شخصی ست... یادم هست اولین باری که جاده انقلابی را دیدم چنان در برابر نحلیل های غیر منصفانه حاضرین از ایپریل عصبانی شدم که بعد ها خودم هم از یادآوری تصویر تلخ و تند خودم متعجب شدم...

یک جایی هست که ایپریل در لباس آبی با گل های سفید نشسته است و میزبان خانواده جان گیوینز است. جان ناتوانی فرانک را در رها کردن پای بست هایش به رخ او می کشد. او را به سخره می گیرد که نایی ندارد برای تغییر دادن همه این کسالت ها و بطالت ها، دستهایش خالی ست برای به تصویر کشیدن رویاهای خودش و ایپریل... و فرانک که تحمل شنیدن این جمله ها را ندارد طاقت از کف می دهد و دعوای مرد ها بزرگ می شود... جان در آن لحظه در واقع شکل هیجان زده و برافروخته و طغیان کرده ایپریل است... و ایپریل در طول این مکالمات متشنج روی صندلی اش نشسته است و تکان نمی خورد، حرف نمی زند، سکوت محض... سیگار می کشد و عضلات صورتش می لرزند... آن سکوت وحشتزده ایپریل قیمتی ست... خیلی... خیلی... و شاید با خودش آرام بخواند : و این منم ... زنی تنها ... در آستانه فصلی سرد ... در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین ... و یأس ساده و غمناک اسمان ... و ناتوانی این دستهای سیمانی ...

پی نوشت : آن لحظه پر شور و شرر رقص آسمانی ایپریل در کافه تقدیم به شیده...

                                                                                                                       ندا. م

  • ندا میری

شش: سیما / شوکران

یک روزی من نشستم پشت فرمان ماشینم و زدم به دل اتوبان. طوری می راندم که الان از یادآوری اش وحشت می کنم. یادم هست صدای هایده توی ماشینم پیچیده بود و فریاد غریب "امیدم را مگیر از من خدایا... دل تنگ مرا نشکن خدایا... خدایا"... و برای اولین بار توی این سال های اخیر یکی از دیوانه وارترین گریه های عمرم را کردم و بلند بلند داد زدم "آی خدا... آی خدا..." و تصویر خانم ریاحی، همه آن لحظه ها از جلوی چشمان من کنار نرفت... تصویر بی کسی سیما... هیچ چیزی به قدر بی کسی درد تلخی نیست... هیچکس از بی کسی آدم نباید سوء استفاده کند یا که آن را به رویش بیاورد. بخصوص که محرم آدم باشد. اینجا جایی ست که سخت ترین آدم ها هم می شکنند... بی کسی تلخ سیما سال هاست پناه همه لحظه های بی کسی های همه ماست...

دلم نیامد این نوشته را با یادآوری آن روز آغاز نکنم. روزی که دلم می خواهد هیچ وقت از یادم نرود. با همه زهرش و دردش و رنج عجیبش... آن تصویر خودم را دوست دارم. تصویر شکستن همه جانبه خودم. تصویری که در سراسر زندگی ام جای دیگری شبیه اش را که هیچ، حول و حوشش را هم ندارم... من در آن هجوم دیوانه وار و همه جانبه تنهایی و دل شکستگی از بین همه زن های تاریخ سینما، یاد سیما کردم. یاد ضجه های سیما... یاد همه هول و هراسش در آن راه پله قدیمی وقتی باقالی پلو به دست روبروی پدرش ایستاده و دارد استنتاج می شود... یاد وقتی از بیمارستان زنگ می زند و به شوق می گوید مرخصی گرفته ام، می خواهم با شوهرم بروم بیرون... یاد آن گلف سبز یشمی ... یاد ترانه سر چهار راه گلوبندک مهرداد حتی... یاد آن نگاه بی تفاوت و سر بالا انداختنش وقتی از شوهر سابقش حرف می زند... یاد آن لوسی شیرین لبهایش توی ماشین صالح علا... یاد همه بغض های پنهانش... یاد "من و دلخوری؟ اختیار دارین آقا..." ... یاد آنجا که می گوید پس حتما یک سری به بیمارشان می زنند... یاد آن دسته گل کوچک رز گل بهی و آن هفت تا سکه تمام بهار آزادی روی کانتر آشپزخانه... یاد آن پیام ضیط شده... یاد حرف محمود که "اصلا فکر نمی کردم تو موضوع را انقدر جدی بگیری"... یاد ترکیب سبزی و سیگار و اشک و تلفن... یاد ان روسری مشکی با گل های قرمز... یاد آن خنده های شب اول توی ماشین محمود... یاد چیپس قورباغه، یاد اوه اوه گفتنش... یاد آن پتوی چهارخانه... یاد انجایی که می گوید کاش داداشم زنده بود... یاد آن پارکینگ نفرینی... " من فقط می خوام مادر بشم... "... یاد وقتی که رفت تا حقش را و انتقامش را بگیرد و وقتی پایش رسید به آن اتاق خواب و آن تختخواب چوبی قهوه ای رنگ با روتختی سفید، بوی بنزین و تهوع در پی اش، یادش آورد یک چیزی توی شکمش دارد وول می خورد... یاد آن شبی که سیما رفته بود خانه پدرش و رفت توی آشپزخانه به هوای اماده کردن شام، خودش را از تیر رس نگاه پدر دور کرد و پدرش داشت از بچه هایی حرف می زد که در عالم ذر منتظرند تا سیما آنها را به دنیا بیاورد، بزرگ کند، تربیت کند... و سیما عق می زد... رنج یکی از همین ها را عق می زد... مادرانگی را عق می زد... و هیچکس نبود که آغوش گشوده این لحظه های تلخ تنها شود. حتی پدرش. همان بنده خدای تریاکی که وقتی حس کرد محمود دارد ناموسش را لکه دار می کند، کوبید توی گوشش... این سیلی ها اما کجای درد سیما را درمان کردند... پناه کدام تنهایی و بی کسی اش شدند...  

و

یاد آن چادر لعنتی... آن چادر لعنتی... که سیما انداخت سرش و رفت دم خانه محمود، که او را پیدا کند. با همان چادر زهرماری... تلفنی با محمود حرف زد و او تهدیدش کرد که می رود سراغ پدرش. سیما آسیمه سر بلند شد و زد به جاده و همین که تنها شد گفت ای خدا... سیما به پشت خانه پدرش رسید و به در کوبید... التماس کرد که در را باز کند. او را به روح عزیز، مادرش قسم داد... به روح مجید برادرش... و پدر گفت برو... برو گمشو از این خانه... "از این خونه برو بیرون تا نکشتمت"... و سیما همچنان تمنا کرد... گریست و تمنا کرد... "بکش ولی بذار بیام تو"...   

من با سیما زندگی می کنم. گاهی می نشینم و برای خودم سیما را تجسم می کنم که بچه اش را به دنیا آورده، که بافتنی اش را توی خانه محمود جا نگذاشته، تمامش کرده. یک پلیور آبی برای دخترش که اسمش چیزی شبیه آرزوست... دلم می خواهد باور کنم یک نمایی به همین عظمت، در اوج همان گریه های بی نقص آخر فیلم به داد سیما رسیده... وقتی بی خداحافظی از خانه محمود بیرون زد و گریخت به اتوبان... و در تنهایی شبانه اش زار زد... سیما دل کنده بود... رفت که برود... که برود... بیخیال همه چیز... فقط برود... آن اشک ها شاید عصاره درد های همه ما بودند...

پی نوشت یک: دیدن دوباره شوکران یادم انداخت اسم رزیتا غفاری، ترانه بود... ترانه خانم. یک کسی می گفت اکثر مواقع بازی ها به نفع کسی که حلقه به دستش دارد، تمام می شود... چه اهمیت دارد وقتی تمام حافظه ما سهم آن زن بلند قد لاغر اندامی می شود که با روپوش و مقنعه سورمه ای از عمق تصویر به سمت مان امد و ما دانستیم خانم ریاحی سوپروایزر بخش است...

پی نوشت دو: تک تک لحظه های ویران شدن سیما برای امید... که قدر گریستن را خیلی خوب می داند

                                                                                                                ندا. م

  • ندا میری

پنج: ماریان / شین

  • برای اینکه مجبورم
  • آیا این کار رو فقط بخاطر من می کنی؟
  • بخاطر تو ماریان... و جو و جویی

ماری... ماری "شین" از جنس من نیست. من شبیه زن های رونده ام. من آبم... ماری اما زن خاک است... زن زمین... زن بستر... زن ریشه... ریشه های عمیق... ماری زن ماندن است... زن همیشه ماندن.

ماریان با من شاید فرسخ ها فاصله داشته باشد... نمی دانم. راستش انقدر ستایش ماری در من درونی شده است که فقط می توانم آرزو کنم زن گمشده ای در درون خودم داشته باشم که بتواند آن شکلی مرد رویاهای اش را نگاه کند، با او دست بدهد و وداع کند... رفتنش را به تماشا بنشیند در حالی که چشم هایش آبستن همه حسرت های زمینند و آرام بگوید او مرد خوبی بود... او می داند شین شمایل تمام و کمال مرد رویاهای همه زنان زمین است، همه زنهای زمین...

یک شبی ماری دارد برای جویی حرف می زند و به او می گوید صلاح نیست تو شین را اینقدر دوست داشته باشی، او بالاخره روزی از اینجا می رود. اگر زیاد به او انس بگیری ان وقت از رفتنش ناراحت می شوی... دقیقا بعد از آن لحظه ای که شین زیر باران ایستاده و ماری پنجره را باز می کند و به او می گوید اگر بیش از این در باران بماند، سرما می خورد... لعنت به آن نگاه سراسر تمنای ماری... تمنای بی صدای جاری

تنها چیزی که به آن یقین دارم اینکه ماری در قلب من گوشه منحصر به فردی دارد... در اندرونی ترین اتاق های ذهنم. شاید جایی امده از کودکی هایم. تصویری شبیه مادرم...

لحظه های خاموش و فاخر میان ماریان و شین من را یاد نداشته هایم می اندازد... یاد کوتاه قدی هایم... یاد همه ناتوانی هایم... یاد اینکه چقدر از تصویر خدایگان خود دورم... یاد اینکه در کشف نشده ترین زوایای روح و قلبم زنی نشسته است از گل ماریان... یاد اینکه چه شد که آن خود خودم را آنقدر گم کردم که تنها از ماری، برایم الهه ای باقی ماند شایسته پرستیدن... و وحشتی عمیق که انکار همه باور های قدیمی و اصیل را در پی داشت و گریزی آنچنان همه جانبه که حتی برای نوشتن قصه های خیالی ام هم جرات نکنم زنی شبیه ماری بیافرینم. زنی از جنس ماری...

و اینگونه است که از دامان این عشق ممنوع و مظلوم و مطهر من صاحب یکی از ماندگار ترین تصویرهای تمام عمرم می شوم...

ماریان الکل روی زخم شین می ریزد... جویی او را صدا می زند و به او می گوید من خیلی شین را دوست دارم، من به اندازه پدرم او را دوست دارم. اشکالی که ندارد؟... و ماریان به او می گوید نه، همه دوستش دارند... و سوالی که در پی می آید جواب ساده ای دارد... برای شین، ماریان و من و تو و همه ما... "ببینم مامان تو هم اونو دوست داری؟"... شین از پشت میز بلند می شود و به سمت در خروجی می رود و نمی شنود ماری در جواب جویی چه می گوید... ماریان از اتاق پسرش بیرون می آید و شین را نمی یابد. نگاهی به دور و بر اتاق می اندازد و می رود سمت در خروجی. در را باز می کند و به تاریکی بیرون خیره می شود... جو در  اتاق خوابشان را می گشاید و ماری را نگاه می کند و به او می گوید "بگو چته ماری؟ "... "جو... دلم گرفته"... و من با هر بار شنیدن صدای زهره شکوفنده روی صورت محزون و شکوهمند جین آرتور در خودم می شکنم... می شکنم... م ی ش ک ن م

پی نوشت: همه دقایق این عشق معصوم و پاکیزه و خموش و تمام زمزمه های صامت ماریان، برای کاوه که قدرش را از همه ما بهتر می داند... برای او روزی برسد که به زن رویاهایش وعده دهد دیگر خطری او را تهدید نمی کند.

                                                                                                                        ندا. م

  • ندا میری

چهار: لیزبت سالاندر / دختری با خالکوبی اژدها (دیوید فینچر)

لیزبت سالاندر اسم شب من است....

 تنها... تنها... تنها... غریب... غریب... غریب... هیچ جای دیگری نیست که این واژه ها را اینگونه بی محابا خرج کنم.

لیزبت من در دنیای به این بزرگی دوستی ندارد. می نشیند و با قیم قدیمی اش که نمی تواند حرف بزند، شطرنج بازی می کند. لیزبت من یاد گرفته است در دنیای کثافت و تاریک و لجنی که از هرگوشه اش بوی مردار می آید، روی پاهای خودش بایستد. لیزبت من یاد گرفته است چطوری از آشغال هایی امثال قیم تازه اش، انتقام هرزگی ها و بیمارصفتی شان را بگیرد. این را دریدگی چشمهایش به من می گوید وقتی با او مواجه می شود... و آن حجم غریب اشمئزاز وقتی مرتیکه روانی ناراحت دست کوچک او را می گیرد، روی شلوارش می گذارد و با وقاحت می گوید "گاباردین است" ... کجای دیگری این فوران نفرت و تهوع در سلولهای دختری مشاهده می شود؟ حریم حرم لیزبت پاکیزه تر از این حرف هاست و او با شستن لبهایش و انگشت به حلق انداختن و بالا آوردن محتویات معده اش، با ضجه ها و اشک ها و دست و پا زدنش زیر دست آن خرفت شکم گنده این ها را یاد ما می اندازد... آن سیگار کشیدن تنهایی شبانه توی خانه اش و آن نگاه انتقامجوی شگرف و شگفت... آن لنگان لنگان راه رفتنش در سکوت شب... آن لرزیدن بی مکث دست ها... آن شره های آب و آن آرام آرام نشستنش توی وان حمام.

لیزبت من باهوش است. کارش را بلد است، شجاع است، جسور است و راه زیستن میان این گرگ های گرسنه وحشی را یاد گرفته است... از کوره راه درد ها و رنج ها و تنهایی ها... او می تواند دور چشمانش را سیاه سیاه کند و نقاب روی همه آسیب پذیری هایش بگذارد و در یک دیوانگی مقدس شکم آن خوک روانی را خالکوبی کند... زینت دهد به ماهیت حقیقی اش... و وقتی او را تهدید می کند که او را خواهد کشت حتی اگر دختر دیگری را توی این آپارتمان ببیند، یقین دارم که این کار را خواهد کرد... همین لیزبت نحیف من... لیزبت ظریف من... لیزبتی که خدا می داند کودکی اش را در کوره کدام بی انصافی زندگی، سوزانده اند و هنوز تمام قد یک کودک است. یک کودک... با منتهای معصومیت غریبانه شکوهمندی که ته چشم هایش عربده می کشد... دختر بی اعتماد نازنینی که حتی تماس مهربان دست های مردی او را می لرزاند... و انقدر با چنین لمسی غریبه است که میان موجی از آرامش و تردید همزمان غوطه می خورد...

دخترانگی بالقوه رونی مارا از نازنین من تصویری به یاد ماندنی خلق کرده است که من از تماشایش سیری ناپذیرم... راست راستش دلم می خواست این نوشته بهترین یادداشت عمرم می شد و می دانم که هرگز اینگونه نخواهد شد. لیزبت در حصار واژه ها نمی گنجد. لیزبت را فقط باید تماشا کنی.. از دور... بدون آنکه دستت به پوستش بخورد...

یک جایی همان اول فیلم که لیزبت دارد نتیجه تحقیقاتش را به کارفرمایش می دهد می گوید او آدم سالمی ست، دو رو نیست... و این کلید رسیدن به قلب او ست... لیزبت تنها و تنها و تنها در برابر صداقت تمام و کمال است که خلع سلاح می شود. نهایت رویاهای او... اینجا جایی ست که شاید لیزبت بتواند تجربه کند اعتماد یعنی چه... او دوست داشتن را بلد است. این را توی نگاه هراسانش می خوانم وقتی به خانه قیم پیشینش می رسد و او را افتاده بر زمین می یابد. نگرانی اش را وقتی توی بیمارستان روی زمین نشسته است و انتظار پزشک معالج را می کشد... آن لطفا گفتن از ژرفای قلبش... و آن حزن ویرانگرش وقتی در راه برگشت توی اتوبوس نشسته است و به بیرون خیره شده است...

 میکائیل، قفل لیزبت را می شکند... و او لبخند زدن را کشف می کند و با صدای بلند می گوید "یک دوست پیدا کرده ام"... میکائیل دست روی تن او می کشد و نخستین بار او را به وادی بیقراری و آرامش می برد... او جهانی را می یابد که تا کنون تنها سهمش از آن حسرت بوده است... اعتماد کردن را و اعتراف کردن را به دوازده سالگی اش... و تمام این حس های نوپا می آیند و می نشینند توی چشم های لیزبت بجای همه غربت ها... و اینطوری می شود که پایان دختری با تاتوی اژدها برای من جگر سوز ترین تصویر دنیا را می سازد... وقتی هدیه به دست می آید به سمت میکائیل و او را شاد و خندان کنار اریکا می یابد و موج سرخوردگی می اید و می زند همه این حال تازه را داغان می کند. دوباره تنهایی... تنهایی خودنما و جلوه گر... انگار تنهایی سرنوشت مدام دختر خوب من است.

 پی نوشت: همه احساس دلتنگی خودم را از هر بار مشاهده تصویر لیزبت سالاندر تقدیم می کنم به نرگس... که گاهی مرا یاد خودم می اندازد.

                                                                                                               ندا. م

  • ندا میری

سه: لیلا / لیلا

لیلا... کاش یک باری یک کسی جرات می کرد و از چهره لیلا اینهمه غبار معصومیت را می شست. خسته شده ام بس که هر بار اسم لیلا می آید آدم ها همه اعضای صورتشان را جمع می کنند و می گویند آخی! معصوم، پذیرا، زیادی عاشق... اینها که به تنهایی افتخاری ندارند. فقط به استناد اینها چطور یک زن می تواند به خودش ببالد؟

پس یا لیلا فرا زمینی ست یا ما در درک لیلا عاجزیم... اگر لیلا فرازمینی باشد که دیگر همه وجوهش از اعتبار ساقط می شود. چطور می تواند بر قله زنان محبوب ما بنشیند؟ همچین لیلایی از زن به یک فرشته سقوط می کند. یک الهه... یک قدیسه و معصومیت هیچ قدیسه ای، پرستیدنی نیست. یک پستاندار فرا زمینی که نه حسرتی باید داشته باشد، نه اندوهی، نه وحشتی... لیلای ما اما همه اینها را دارد. به غایت هم... دست برداریم از این هاله های تقدس که سال هاست اطراف پیچیده ترین و زن ترین زن سینمای مان کشیده ایم و از او یک ابله تمام عیار ساخته ایم که صرفا یک پذیرنده است و هر چه به او می گویند، می گوید چشم و ...

نه نه نه ... لیلای من سراسر حسرت است وقتی بالش می گذارد روی شکمش و خود را آبستن تصور می کند... لیلای من حسود است وقتی تلفن برمی دارد و با لذت تعریف می کند رضا جلوی مادرش ایستاد... لیلای من زن هراسیده و نگرانی ست که شانه های همسرش را برای تکیه کردن می جوید، وقتی به او می گوید اگر مشکل از تو باشد برای من اصلا مهم نیست و وقتی همین را از دهان رضا هم می شنود، به دلش می نشیند... لیلای من نا امید ست وقتی آنچنان خموده از مطب دکتر بیرون می آید و به نرده های سفید پارکینگ تکیه می دهد و می گرید... لیلای من آشفته ست وقتی می گوید می شوم همان لیلای قبلی... لیلای من تنهاست وقتی پشت آن بیلبورد کثافت ایستاده است و منتظر است هووی جدیدش را تماشا کند... لیلای من دلشکسته است وقتی دارد خانه را برای ورود عروس تازه آماده می کند... لیلای من مغرور است و از شنیدن جمله های مادر و خاله رضا در آن جمعه نفرینی و آن باغ پاییزی، خشک می شود... لیلای من خودخواه نیست که وقتی میان آن فرشته های پرورشگاه غرق شادی می شود دوری گزیدن رضا را نبیند... لیلای من کر نیست، کور نیست، می شنود التماس دعاهای رضا را از این و آن و می بیند حسرت رضا را...

لیلای من حتما معصوم است، حتما فداکار است، حتما عاشق است... اما یک ابله احمق مقدس نیست.

لیلا دارد قمار می کند... قمار... زنانه ترین قمار ممکن را. همه داشته های اش را می گذارد وسط  و بازی را واگذار می کند به رضا... او می داند، یقینا از جایی به بعد می داند، رضا مرد فهمیدن همچین قمار بزرگی نیست... و دیگر از آنجا به بعد چه اهمیتی دارد رضا برود یا بماند... واقعا اگر رضا عاشق باشد اهمیتی ندارد زن دیگری؟؟؟ چند بار شده توی زندگی مان همچین جمله هایی را تحویل آدم ها بدهیم و ته دلمان له له بزنیم او بگوید "ایاک نعبد و ایاک نستعین"؟... کدام زنی خانه اش را فقط و فقط و فقط به بهانه فداکاری می دهد و لیلا از همه ما بیشتر قدر خانه اش را می داند... ماجرا عظیم تر است از این همه ترجمان متهوع ایثار... مردی که مرا با تمام درد هایم نمی خواهد، مردی که حتی اینقدر جگر ندارد که جلوی مادر و خاله اش بایستد، مردی که قدر من برایش کمتر است از نام خانوادگی کوفتی اش، چه اهمیتی دارد برود یا بماند... مردی که من را نگاه می کند و برای من قصه خواستگاری اش را تعریف می کند و ته اش می گوید تاکید کردم همسر من حتما باید شما را بپسندد، از عشق چه می داند؟ گیرم که بعد از شب زفافش آسیمه سر بیاید و بگوید برگرد... گیرم التماس کند... گیرم دست به دامن همه شود...

من زنم... و می خواهم این بار با صدای بلند بگویم لیلای من دارد دقیقه به دقیقه مردش را محک می زند، حتی وقتی دارد می گوید "چه امتحانی؟"... لیلا همه چیز را مهیا می کند، در خودش فرو می رود، می نشیند کنار و من ایمان دارم در تمام آن دقایق تلخ دونفره توی ماشین بعد از خواستگاری های زهر ماری، ته دلش دارد خدا خدا می کند که رضا بفهمد... رضا این تمنای صامت را ببیند... مگر می شود غیر از این باشد؟ بگذریم از قصه ها و روایات لای افسانه ها و عشق را زمینی تر از این حرف ها ببینیم و لیلا را نیز هم...

شکوهمند ترین آن لیلا برای من آن لحظه ای ست که چادر می اندازد سرش، می شکند، می شکند، می شکند، در خودش هزار بار می شکند و می رود... آن گریز... آن شکستن شکوهمند و آن دویدن با اشک برای من به هزار هزار روایت از پاکیزگی بی نقص لیلا می ارزد... وقتی در آغوش مادر آرام رها می شود... و زار می زند... لیلا می داند او نیست که رضا را مجبور کرده، حتی وقتی به مادرش اینگونه می گوید... او می داند... همه ما هم... لیلای من همینقدر زمینی ست... همینقدر شکننده است و همینقدر تنها و همینقدر معصوم و همینقدر دلشکسته... و این جا من را یاد خودم می اندازد و بزرگترین حسرت روز های شکستن خودم....

پی نوشت: ...

                                                                                                                ندا. م

  • ندا میری

دو: خانم میلر / مک کیب و خانم میلر

چطور می توانم فقط از یک لحظه بنویسم، وقتی حرف از خانم میلر می شود...

یعنی بگذرم از سکانس رستوران و از آن ولع تماشایی خانم میلر موقع سفارش دادن غذا؟ از آن تند تند خوردن با اشتها و اشتیاق؟ که نگاه های متعجب و تحسینگر مک کیب را در جا تصاحب می کرد؟ بگذرم از جایی که خانم میلر به عنوان رئیس فاحشه خانه، آن بیوه تازه وارد را آماده می کرد؟ از آنهمه مهربانی آغشته به حسرت و افسوس؟

نکته اینجاست که من حتی وقتی که مک کیب دارد از پله ها می رود بالا که برسد به خانم میلر و یکی از دخترها به او می گوید ایشان مهمان دارند هم در چشمهای محزون و چهره در هم مک کیب تصویر بانوی یکه او را می بینم. یا مثلا انجایی که از پنجره اتاقش به پنجره اتاق کنستانس محبوبش نگاه می کند و شروع می کند به حرف زدن با خودش و برای دیوار های خانه، عشقش، شورش، تعلقش و همه چیزش را بیرون می ریزد، فقط و فقط زنی را می بینم با موهای فرفری و چشم های بی نهایت درخشان که در رب دو شامبر صورتی لطیفش پنهان شده است... پنهان شده است...  

داستان عشق شورانگیز مک کیب و خانم میلر جای خود... من قریب غربت چشم های نشئه کنستانس میلرم وقتی با نهایت آنچه من از اندوه می شناسم، بی اشک اما آبستن هزار دریا، به دوردست ها خیره مانده است... و نمی داند سوار او جایی میان برف و خون آرمیده است.

این نمای ابدی مرا می کشاند به دوردستهای کشف نشده و ناشناخته عشق... و تنهایی ویرانگر زنی فاحشه که گاهی اوقات خیلی مهربان می شد.

پی نوشت: زیبایی خراباتی جولی کریستی تقدیم به میثم... نمایش این درجه از شادی و غم توام فقط از این صورت استثنایی بر می آید.

                                                                                                                      ندا. م

  • ندا میری

 یک: ارین / ارین بروکوویچ

من معتقدم حیاتی ترین عنصر در طول زندگی همه ما ایمان است. ایمان...

یک جایی هست که جورج می خواهد برود. می خواهد تو را ترک کند و آن جعبه شکل قلب را که دو تا گوشواره مروارید زیبا در خود دارد برای تو باقی بگذارد. و تو به او می گویی هیچکس قبل از ترک کردن من، از من نپرسید "پس تو چی؟ من همیشه مجبور بودم." جورج می پرسد "چکار کنم که به تو ثابت کنم؟" و تو می گویی: "بمان"... و جورج می رود... و تو می مانی با زنی که تازگی ها دارد تجربه می کند مورد احترام دیگران بودن چه مزه ای دارد. اینکه وارد یک اتاق بشوی و همه ساکت شوند و منتظر بمانند تا تو حرف بزنی... و کم کم داری احساس می کنی بچه های ات شاید حالا نفهمند اینها همه یعنی چه اما فردا حتما از داشتن مادری قابل احترام تر خوشحال ترند.... اینطوری می شود که درآن صحنه ای که صبح زود جورج بیدار شده و می خواهد بچه ها را برای صبحانه بیرون ببرد و تو شب قبلش لم داده ای روی کاناپه و از خستگی همانجا غش کرده ای، از سر و صدای آنها بیدار می شوی و پسر هشت ساله ات را می بینی که دارد مستنداتی که تو با جان کندن جمع و جور کرده ای می خواند و با همان ذهن کودکانه اش حلاجی می کند و خیلی ساده به مادرش افتخار می کند... مادری که شاید خیلی دیگر برای بچه های خودش وقت نمی گذارد اما هرکجا که می رود نگاهش را از آنها بر نمی دارد و هوش و حواسش را... و وقتی دارد از خانه بیرون می رود بر می گردد به تو نگاه می کند و می گوید "برای تو هم صبحانه می آوریم. تخم مرغ خوبه؟"... لبخند محو تو در آن دقیقه حکایت غریبی دارد. حکایت زنی که حالا از همیشه بیشتر به خودش افتخار می کند. حتی بیشتر از آن دقیقه های شادی که ملکه زیبایی شده بود و یک نیم تاج قلابی سرش گذاشته بودند و از او پرسیده بودند می خواهد چکار کند؟ و هدفش در زندگی چیست و او گفته بود: "صلح جهانی"... حالا یک دارالوکاله کوچک دارد به یمن پشتکار و تیزهوشی تو برای رهانیدن آدم های ساده یک منطقه ای از درد و مرض و بیماری یک بازی گنده را مقتدرانه پیش می برد... و آنجا که همه جا می مانند و همه می ترسند و همه پا پس می کشند، چیزی که گره ها را می گشاید ایمان توست... ایمان تو خانم ارین بروکوویچ... تو همان زنی که بخاطر پوشیدن لباس های سکسی و اندام خارق العاده اش از طرف دختر های شرکت تحویل گرفته نمی شد ولی حاضر نشد شکل دیگری لباس بپوشد چون به نظر خودش خیلی هم خوش تیپ بود و تا وقتی خودش اینطوری فکر می کرد دیگر اصلا مهم نبود بقیه چه فکر کنند. تا ته راه... تا ته راه.... و همه اینها یعنی ایمان... ایمان...

ارین... یه جایی دانا یکی از ان زن هایی که خیلی توی این پرونده مزخرف آسیب جسمی دیده از تو می پرسد "اگر سینه و رحم نداشته باشی، هنوز هم زن به حساب می آی؟" ... و تو با یکی از ان تبسم های شیرین خرد سوز (دست احسان واسه این ترکیب درد نکند) به او می گویی آره... آره... تو حتی این آره را هم با ایمان می گویی... با ایمان و از صمیم قلب. گیرم که ترسیده باشی. گیرم که احتمالات شکست خوردن در این دعاوی بیشتر و بیشتر شده باشند... و وقتی آخر فیلم دانا رو در آغوشت می گیری و به او حکم نهایی قاضی را خبر می دهی، تو، جورج، دانا و همه ما می دانیم همه اینها از کجا می آید... از ایمان... ایمان

.... و شاید هیچ چیزی در زندگی ما به اندازه همین واژه ساده پنج حرفی، حیاتی نبوده ست... در همه شب های تنهایی و همه روزهای سختی... در همه ترسیدن ها و جسارت ها... همه پریدن ها و فرود آمدن ها و ایستادن ها

تنها و تنها و تنها ایمان می تواند زنی را نجات بدهد که نیمه شب از گوشی موبایلش تماس می گیرد تا از پسری که دوست دارد و البته از بچه های اش مراقبت هم می کند بخواهد با او حرف بزند تا پشت فرمان اتوموبیلش نخوابد و می شنود کودکش امروز اولین کلمه را بر زبان آورده و او شکوه آن دقیقه را از کف داده است... آنجا خنده روی لبهای تو به آرامی می خشکد و بدل می شود به یک لبخند محو و همزمان چشم هایت خیس می شوند و حسرت ات قطره قطره فرو می افتد...

پی نوشت: همه خنده های ناب و نایاب جولیا رابرتز در نقش ارین را در جا تقدیم می کنم به طاهره...

                                                                                                                          ندا. م

  • ندا میری