الفبا

الفبا

و شما پناه های مدام... زن شماره هفت

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۱، ۰۱:۲۵ ق.ظ

هفت: ایپریل / جاده انقلابی

زندگی کردن میان هاله های دروغ کار راحت تری ست. کار خیلی راحت تری... و ندیدن همه دلواپسی ها و تنهایی ها و انکار سرخوردگی ها... فرورفتن در روزمرگی ها و دلخوش شدن به شادی های کوچک و دلخوشکنک های ناچیز... و به محض آنکه یک کسی بخواهد خودش را، خانواده اش را، عشقش را از مرداب همه این عادت های حقیر نجات بدهد متهم می شود به رویا پرستی و ایده آل گرایی... راستی رفتن به دنبال رویاهایمان از کی انقدر سخت شد؟

ایپریل یاد قول ها و قرار هایشان می کند و آن روزهایی که دو تایی بلند‌پروازانه از رویاهایشان می گفتند و در تصویر زیبایی که از آینده ایده‌آلشان ساخته بودند نقاط مشترک زیادی یافتند... حالا از آن نقطه ها خبری نیست... فرانک ویلر خیلی راحت این زندگی خالی از شور را پذیرفته است. شاخک های ویلر نمی زند. او خود را به عنوان کارمند یک شرکت بزرگ در حال انجام کاری که دوست ندارد پذیرفته است. در همین قالب کنونی، به عنوان یک پدری که خانه خوبی برای خانواده اش تدارک دیده، انها را تامین می کند. با همسرش هم دارد یک زندگی کاملا عادی را تجربه می کند. گهگداری ان لالو ها شیطنت هایی هم می کند. او راضی ست. شاید این تصویر تکراری از خودش را، کارش را، این رابطه خالی از شور و شوق و تازگی و عشق را دوست نداشته باشد اما آن را پذیرفته است... ایپریل نه... و دارد تنها تنها آزرده می شود و تحلیل می رود... از مشاهده تخریب تمام قد رویایی که با ایمان و عشق استارت زده بوده. روح لطیف تر و حساس تر ایپریل اینهمه سقوط را تاب نمی آورد... او می خواهد بزند بیرون از این چاردیواری تکرار و عادت... و این تراژدی گند زده را که هیچ شباهتی به باور او از زندگی ندارد، دگرگون کند... آن نگاه ایپریل از پشت شیشه وقتی دارد مادر "جان" را بدرقه می کند گویای این است که راستی راستی ما زوج متفاوت و ویژه ای هستیم؟ او می داند که این تصویر چیزی جز یک فریب مخرب نیست. او یک راست می رود سراغ جعبه چوبی قدیمی اش و عکس ها را بیرون می کشد و می نشیند به تماشای روزهایی که آرزوهایشان قشنگ تر و رویاهایشان بلند تر بود... ایپریل پیشنهاد رفتن به پاریس را می دهد و آغاز یک حیات حقیقی را... گریزی از این دروغ های تهوع آور که اینجا دارند به نام زندگی به خودشان تحویل می دهند و انقدر به آن ها عادت کرده اند که فکر می کنند حقیقت همین است... ایپریل سرخورده و عاصی با خودش زمزمه می کند شاید حقیقت آن دو دست جوان بود...  آن دو دست جوان که زیر بارش یک‌ریز برف های کسالت مدفون شدند...

فرانک در برخورد اول به رویای همسرش لبخند میزند... اما من فکر می کنم فرانک بیشتر مقهور تصویر جذابی می شود که ایپریل تدارک دیده است. او آنقدر شجاع نیست که بوی یاس را بفهمد. آن بوی متعفنی که ایپریل را اینچنین بی طاقت کرده... اینگونه است که فرانک با بهانه هایی از جنس همان مردابی که تویش جا خوش کرده، به رفتن و گریختن شک می کند... و ایپریل دیگر چاره ای ندارد... چاره ای ندارد...

ایپریل از قضا اهل بریدن و رفتن نیست. اهل ول کردن و رها کردن... این شور بریدن اتفاقا دقیقا از میل او به حفظ همه داشته های ارزشمندش است. ایپریل می خواهد همه فضیلت های واقعی مدفون در کثافت یکنواختی را دویاره احیا کند. پاریس قرار نیست فقط یک شهر تازه باشد... پاریس مجازیست از آرمانشهری که قرار است ایپریل و فرانک را دوباره برگرداند به روزهای اصیل قدیم.. روزهای رویا... روزهای شور... و وقتی فرانک اینهمه شوق شکوهمند ایپریل را نمی بیند، وقتی فرانک می شود یکی از همه آدم های دور و برشان که راضی اند به رضای چرخ گردون و هر خوابی که برایشان می بیند... وقتی ایپریل، فرانک را می بیند که با یک ترفیع ساده و اضافه حقوق راضی می شود و بی تفاوت می شود به همه خلا های حاضر، از خودش می پرسد تو کیستی؟ به راستی تو کیستی؟... او دیگر چاره ای ندارد جز اینکه تنها تر و  تنها تر بشود و در خودش بیشتر و بیشتر فرو برود... و اینگونه است که ایپریل می شود شمایل دراماتیک انسان‌های عصر ما که به شکلی وحشتناک و گریزناپذیر در حال تنها تر شدن هستند... ایپریل دست خودش را روی هوا می بیند... دستی که دراز کرده تا به تنها کسانی که به آنها تعلق خاطر دارد نوید آرزو هایشان را بدهد... تمایلات ایپریل سرکوب می شود و رویاهایش به شکست می انجامد... شادی او می میرد، شادی ای که حاصل از حس خوب امکان تبدیل همه حسرت ها به فرصت بود... برای خودش و فرانکش... و بچه هایش...

میل ایپریل به رهایی شخصی نیست. میل ایپریل به نجات خودش و همه اینهاست از چنگ این محکومیت دائم... و اینطوری می شود که نقطه های سکون و سکوت بزرگتر می شوند و ایپریل را احاطه می کنند... و پاییز می آید و برگ های تعلق فرو می ریزند. ایپریل زن خیانت کردن نیست... ایپریل اصلا و ابدا بر خلاف فرانک در ازدواجش، آدم سهل انگاری نیست. و انجایی که با "شپ" رابطه برقرار می کند، تنها و تنها دارد نقطه پایان می گذارد بر رابطه اش با فرانک... بر همه عشق ها و مهرها و تعلق ها...

احساس تلخ خود فریبی در ایپریل زبانه می کشد... آتشی که دیگر با وعده خوشبختی با همین عناصر جاری که از قضا حالا فریبنده تر هم شده اند، آرام نمی گیرد... بلکه زبانه می کشد و از او زنی می سازد آسیب دیده، افسرده، تنها و غمگین که حتی مرد خانه اش هم بی قراری هایش را نمی فهمد... ایپریل در این هجوم همه جانبه سرخوردگی نه تنها دیگر کورسویی نمی بیند که شاید به نجات خانواده اش منجر شود که هرگز امیدی هم ندارد فرزند تازه با خودش طراوتی تازه همراه بیاورد... و تنها در سرش چیزی شبیه آن جمله جان می چرخد..." خوشحالم که جای او نیستم"

ایپریل از فرانک متنفر نیست. هنوز هم. در خطوط صورت او می توان این را کشف کرد، وقتی صبح او را بدرقه می کند آرام و نرم... و فرانک گیج می شود چه اتفاقی افتاده... از دیشب و تنهایی ایپریل در جنگل چه رخ داده که او یهو اینهمه مهربان و آرام شده است و نمی داند در زیر این چهره ارام  این لبخند شیرین همه شک ها به یقین رسیده اند و ایپریل دیگر طاقت ندارد مسبب ورود کودکی به این لجنزار آلوده باشد... ایپریل عاشق فرزندانش است... وقتی زنگ می زند به میلی و سراغشان را می گیرد و آنگونه صدایش می لرزد و بغض می کند... ایپریل محکوم ست که برود... او می داند کاری که دارد می کند ممکن است چه سرانجامی داشته باشد... و انتخاب می کند... حالا وقت عصیان ایپریل در برابر همه لحظه های ساکن این خانه است. در برابر این دروغ بزرگ که از قضا نامش حیات است و چیزی جز یک تنفس مسموم نیست...

پیوند من با ایپریل خیلی شخصی ست... یادم هست اولین باری که جاده انقلابی را دیدم چنان در برابر نحلیل های غیر منصفانه حاضرین از ایپریل عصبانی شدم که بعد ها خودم هم از یادآوری تصویر تلخ و تند خودم متعجب شدم...

یک جایی هست که ایپریل در لباس آبی با گل های سفید نشسته است و میزبان خانواده جان گیوینز است. جان ناتوانی فرانک را در رها کردن پای بست هایش به رخ او می کشد. او را به سخره می گیرد که نایی ندارد برای تغییر دادن همه این کسالت ها و بطالت ها، دستهایش خالی ست برای به تصویر کشیدن رویاهای خودش و ایپریل... و فرانک که تحمل شنیدن این جمله ها را ندارد طاقت از کف می دهد و دعوای مرد ها بزرگ می شود... جان در آن لحظه در واقع شکل هیجان زده و برافروخته و طغیان کرده ایپریل است... و ایپریل در طول این مکالمات متشنج روی صندلی اش نشسته است و تکان نمی خورد، حرف نمی زند، سکوت محض... سیگار می کشد و عضلات صورتش می لرزند... آن سکوت وحشتزده ایپریل قیمتی ست... خیلی... خیلی... و شاید با خودش آرام بخواند : و این منم ... زنی تنها ... در آستانه فصلی سرد ... در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین ... و یأس ساده و غمناک اسمان ... و ناتوانی این دستهای سیمانی ...

پی نوشت : آن لحظه پر شور و شرر رقص آسمانی ایپریل در کافه تقدیم به شیده...

                                                                                                                       ندا. م

  • ندا میری

نظرات (۲)

  • حامد سهرابی
  • خیلی خوب بود. فقط اون کلمه "استارت زده بود" رو قربون دستت عوض کن که یک دستِ یک دست بشه. :)




    مرسی حامد جان. از دقت نظر شما من سپاسگزاری می کنم. ولی بذار همونطوری بمونه. حال یه کم غلط عیب نداره دوستم
    عالی عالی. هم نوشته خوبی بود و هم انتخاب خیلی خوبی. مرسی ندا خانم




    مرسی از تو که پا به پای من می آی...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی