الفبا

الفبا

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود...

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۱، ۰۷:۱۴ ب.ظ

" ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید کار کنم، کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست، برای رسالت خودم هم نیست، برای انجام وظیفه هم نیست، برای تمام کردن احمد تواست. برای آن است که دیگر - قول خودت - چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند. اما ... بگذار باشد. این ها هم تمام می شود. بالاخره فردا مال ماست. مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم... بالاخره خواهد آمد آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چقدر خوشبخت هستم. چقدر تو را دوست دارم، چقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم، چقدر حرف دارم که با تو بگویم، اما افسوس! همه ی حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی "امروز خسته هستی" یا "چه عجب که امروز شادی" و من به تو بگویم که "دیگر کی می توانم ببینمت؟" و یا تو بگویی "می خواهم بروم. من که هستم به کارت نمی رسی" من بگویم "دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه ی دیگر هم بنشین " و همین ! همین و همین!

تمام آن حرف ها، شعرها و سرود هایی که در روح من زبانه می کشد، تبدیل به همین حرف ها و دیدار های مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد. وحشت از این که رفته رفته تو از این دیدار ها و حرف ها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب (یا بهتر بگویم : سحر) از تصور چنین فاجعه ای به خود لرزیدم. کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم: آیدای من، این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چگونه در تاریک ترین شب ها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود. به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم . به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب های سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی در این زندانی است که مال ما نیست، که خانه ما نیست، که شایسته ما نیست. به من بنویس که تو هم در انتظار سحر هستی که پرنده عشق ما در آن آواز خواهد خواند.... احمد تو ... 29 شهریور 1342 "

***

نوجوان که بودم، آیدا را ندیده بودم. هیچ تصویری از آیدا ندیده بودم. من آیدا را از لابلای خطوط دفترچه های احمد بیرون کشیدم... و او را آفریدم... و آنقدر به او خو کردم، که آیدا شد الهه عشق... شد شمایل آرام جان... آرام جان بامداد خسته من با آن چشم های تیز وحشی و آن سینه ستبر و آن صدای بم مردانه.... آیدا شد بستر خلاص مرد محبوبم... آیدا شد لبخند آمرزش بر چهره زندگانی احمدم، که بر آن هر شیار از اندوهی جانکاه حکایت می کرد... روی آیدا تعصب داشتم، حتی بیش از احمد...

هنوز هم برای من تفکیک آیدا سرکیسیان از احمد شاملو ممکن نیست. چطور می شود زنی را از شاعر مجزا دانست، وقتی رد پای همه اشک ها و لبخند هایش روی تمام خط نوشته های شاعر خودنماست.... مگر نه آنکه احمد ما می گوید "مرا دیگر از او گزیر نیست"... اصلا آدم وقتی عاشقانه های شاملو را می خواند، قبل از آنکه صدای او توی گوشش بپیچد، اسیر هوای آیدا می شود. نا خودآگاه...

 آیدا را بعد ها دیدم... هم تصویرش را و هم خودش را... وقتی خودم را بدو بدو رساندم به روبروی بیمارستان ایرانمهر که میان هزار غریبه همصدا برای رفتن عاشق ترین مرد سرزمینم گریه کنم، برای نخستین بار او را دیدم... ظریف و نحیف... پیچیده میان اشک های متبرک... با عینکی بزرگ و سیاه... چقدر چشم هایش را می خواستم... همان چشم هایی را که راز آتشند... همان چشم هایی را که بهانه تولد هزار هزار شب نوشته محزونند... او را سیر سیر نگاه کردم و دانستم هیچ فرقی نمی کند با زن ذهن من... همان که شب های بسیار را با تجسم لبخندش به خواب رفته ام... و خطوط چهره اش...  

وقتی احمد از شیار مورب گونه های آیدا می سروده، می دانسته روزی خواهد رسید که زنان و دخترکان این سرزمین با خواندن این واژه ها آنچنان از خود بیخود می شوند که دست می برند سمت صورتشان و پوستشان را لمس می کنند به امید آنکه می توانند غرور خویش را هدایت کنند و سرنوشت مردی را.... او می دانست دارد تصویر زنی تمام قد زمینی را آنچنان با اسطوره ها پیوند می دهد که حافظه ما تا قیام قیامت از باور و ایمانش دست نخواهد کشید.

آن پری وار در قالب آدمی که پیکرش جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد... و حضورش بهشتی ست که گریز از جهنم را توجیه می کند، دریایی که مرد ما را در خود غرق می کند تا از همه گناه ها و دروغ شسته شود و در طلوع روشن سپیده دم، روحش را بر کاغذ عریان کند و ما را ببرد به سرزمین های بکر و دست نیافته کلمات... که شعر را بفهمیم... عشق را بفهمیم.... زندگی را و امید را و ایمان را و درد را و رنج را و تنهایی را و همه و همه آن چیزهای دیگری را که بلد نبودیم، درست و حسابی بلد نبودیم... از لای لای دفتر های شاعر بیاموزیم و قد بکشیم.... آخ اگر آیدا نبود... آخ اگر آیدا نبود....

وجود و حضور آیدا سرچشمه جوشش بهترین عاشقانه های معاصر ما شد... معشوقه تمام و کمال بامداد... یک زن! یک زن! یک زن حقیقی که از گوشت و خون و استخوان است... در تاریخ ادبیات ایران معشوق یا عموما زمینی نبوده و یا اگر هم بوده پنهان و ناشناس باقی مانده است. شاملو برای اولین بار، عشق را از پستوی خانه بیرون می‏آورد و همزمان روح و جسم آیدا را می ستاید.. لبخندش را، نگاهش را، بدنش را، بوسه هایش را، مهربانی اش را، پستان هایش را، اضطرابش را... همه و همه و همه... که روی هم می شوند آیدا... و به ما فرصت می دهد آیدا را بشناسیم و ببینیم و لمس کنیم... آیدایی را که به همان میزان شکوه قدیسه وارش، واقعی، زیبا و اروتیک جلوه می کند... عشق مادی و ملموس احمد به آیدا، به زیباترین و حقیقی ترین ستایش ممکن از پیکره زنی عاشق انجامید و ماندگار ترین تصاویر متنی ذهن و روان ما، اینگونه خلق شدند... و ما را مهمان ناب ترین دقایق حیرت و حسادت و ستایش کردند... آری اینگونه بود که آیدا به واژه های رقصان ذهن شاعر هویت و حقیقت بخشید و همه و همه را صاحب شد و در تاریخ جاودانه شد...

 بیست و یکم آذر ماه سالگرد تولد احمد است... اما باید گشت و یافت آن دقیقه مقدس را که خط سیر نگاه احمد، روی آیدا ثابت شد و شاعر متولد شد... آن لحظه تلاقی چشمان احمد با زنی که لبانش، به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان بدل کردند که مرد قصه ما به صورت انسان در آمد...

 پی نوشت یک: و ما همه با هم شاعر را عاشق شدیم و ما همه با هم دست در دست، عاشقانه های شاعر را زمزمه کردیم و ما همه در لحظه های شور و جنونمان، وقتی زبانمان در بیان همه چیز الکن شد، به او پناه بردیم... به او، به آیدا و به آنچه میان آن دو جاری بود...

 پی نوشت دو: این یادداشت را با رضا شریک می شوم که می داند "به مهر... کسی را... بی گاه... در خواب دیدن... و با او... بیدار شدن" یعنی چه...

                                                                                                                          ندا. م

  • ندا میری

نظرات (۴)

توی پست قبلی اگه نظر سنجی بود من دو تا زن می آوردم و اگه سلیقه شخصی نبود میگفتم جاشون خالیه یکی نامه زنی ناشناس و یکی دیگه برخورد کوتاه . هر دو تا هم سیاه و سفیدند . از اون سیاه و سفیدهای خوب و قدیمی




خب نظر سنجی که نبود... حس و حال شخصی بود و البته هنوز ادامه دارد... مرسی در هر حال و اشاره های خوبی بود... نامه زنی ناشناس که نور چشمی است. و اما برخورد کوتاه، منظور فیلم دیوید لین است دیگر؟؟؟ متاسفانه ندیده امش... باید هم دست بکار بشم. انگار دارد دیر می شود برای دیدن اثر استاد
آره فیلم دیوید لینه و اگه شرایطش پیش اومد فیلم رو اول صبح یه روز که هوا حسابی ابریه ببین اگه فقط ابری باشه و بارون نیاد خیلی خیلی بهتره من توی یه چنین شرایطی البته تصادفی دیدم اش و کله پا شدم خصوصا که بعدش هم باید میرفتم سرکار




وای وای... اول صبح ها همینطوری خالی خالی هم نقطه ضعف منن... به روی چشم، خواهم دیدش
بی نظیر بود.این آیدایی که تو ساختی در بعضی از مضامین از آیدای شاملو هم پیشی گرفت.یادداشتت عالی بود و من تحسینت میکنم.مثل همیشه:)




مرسی رضا.... مرسی از تو که لطف و مهرت همیشه بالا سر خط خطی های من هست
آیدا و احمد ای که تو ازش نوشتی ، حسرت همه ی عاشق ها و معشوق های این سرزمین ند ؛ ندا ممنون بابت این نوشته ی دل وارانه ت - که به دل من خیلی خیلی نشست -
- - - - -
پ.ن : راستی از لیزا چه خبر ؟ تقریبا محو شده ، نکشتی ش که ؟




lمرسی بابت این اولیا که گفتی... لیزا خوبه. هست. سرش گرمه. بکشمش؟ مگه می تونم؟ مگه دلم میاد؟ لیزا جانمه ها
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی